دلتنگی
سلام دیرآشنا ، چقدر الان به تو نیاز دارم. وجودت را با تمام وجودم خالی احساس می کنم. اکنون می خواهم کسی را تا سر بر شانه اش بگذارم و بگریم ، بگریم تا ابر و آسمان نیز با من بگریند.
اکنون است که می خواهم کسی ، را تا غمخوارم باشد. اکنون است که می خواهم کسی را ، تا مرهم و التیام دردهایم باشد. اکنون است که می خواهم کسی را ، تا باتمام وجود دردم را برایش فریاد زنم.
اکنون است که می خواهم کسی را ، تا مرا با خود به باغ هفت سالگیم ببرد. مرا ببرد آن دورها ، تا انتهای زمین ، مرا به خدا برساند و مرا با خودم آشتی دهد.
اکنون است که می خواهم کسی را ، که دردمند باشد ، که درد را بفهمد و درک کند در درون من چه می گذرد.
اکنون است که می خواهم کسی را ، تا مرا با خود به اطمینان برساند ، به مرز اعتماد و از آن هم فراتر رود ، مرا با خود به آستان حضرت دوست برد آنجا که روزی جایگاه من بود و امروز من ، مطرود از آنجا و اکنون است که می خواهم دیرآشنایم را ، تا کلام نگرانیم را ، تا عمق اضطرابم را درک کند. قلب لرزانم را آرامش بخشد و اکنون است که به مرز صفر مطلق رسیده ام ، به آنسوتر از درد و اکنون است که خیلی چیزها را می فهمم.
