سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 آذر ماه سال 1387

دلتنگی

سلام دیرآشنا ، چقدر الان به تو نیاز دارم. وجودت را با تمام وجودم خالی احساس می کنم. اکنون می خواهم کسی را تا سر بر شانه اش بگذارم و بگریم ، بگریم تا ابر و آسمان نیز با من بگریند.

 اکنون است که می خواهم کسی ، را تا غمخوارم باشد. اکنون است که می خواهم کسی را ، تا مرهم و التیام دردهایم باشد. اکنون است که می خواهم کسی را ، تا باتمام وجود دردم را  برایش فریاد زنم.

اکنون است که می خواهم کسی را ، تا مرا با خود به باغ هفت سالگیم ببرد. مرا ببرد آن دورها ، تا انتهای زمین ، مرا به خدا برساند و مرا با خودم آشتی دهد.

اکنون است که می خواهم کسی را ، که دردمند باشد ، که درد را بفهمد و درک کند در درون من چه می گذرد.

اکنون است که می خواهم کسی را ، تا مرا با خود به اطمینان برساند ، به مرز اعتماد و از آن هم فراتر رود ، مرا با خود به آستان حضرت دوست برد آنجا که روزی جایگاه من بود و امروز من ، مطرود از آنجا و اکنون است که می خواهم دیرآشنایم را ، تا کلام نگرانیم را ، تا عمق اضطرابم را درک کند. قلب لرزانم را آرامش بخشد و اکنون است که به مرز صفر مطلق رسیده ام ، به آنسوتر از درد و اکنون است که خیلی چیزها را می فهمم.

جمعه 22 آذر ماه سال 1387

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود                  زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

همه چیز فانی ست ، غیر از او ، غیر از آبی ، دریا ، موج موج نور خورشید. همه چیز فانی ست در او ، در یاد و وقتی رسیدی به او دیگر فنا نیستی که خود اویی.

 بلند شو ، بلند شو تا به تعالی برسی ، بلند شو که تو از رقص شعله های خورشید فقط فغان آتش می بینی. برخیز و به وسعت دریا لبریز شو ، لبریز شو که باید عروج آذربادها را سیری ببینی در سلوک ، در سلوک به هر چه باقی ست ، به هر چه پاک از ناپاکی ست ، در سلوک به یاد شقایق و در سلوک به عروج ، عروج به هر چه خالص است و پاک.

یادت هست گفته بودم - همیشه گفته ام – دوست دارم بنده ی آبی باشم و برده ی پرواز ، روحم را چون آذربادی به سلوک وا دارم. همیشه گفته ام باید رفت لابه لای امواج صحرا گم شد ، باید رفت و آسمان را دید ، فقط از او ترسید ، از او ، از یاد ، از اوج ، از نور.

نباید ماند ، آری برخیز همسفرم ، همپایم ، برخیز ، دیگر از اینهمه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام . بیا برویم گوشه ای کناری ، برویم و از هر چه غیر اوست خالص شویم ، آبی آبی ، پاک پاک ، پاک پاک از هر گونه دغدغه ای نسبت به زندان ، قفس. باید درکت قوی باشد تا نترسی و بیشتر باید رها باشی از هر چه غیر اوست.

روزی در آن دورها در باغ هفت سالگیم ، گفته بودم که باید عشق را از شقایق آموخت و رهایی را از پروانه. باید آزاده بود ، آزاده زیست و آزاده مرد. باید بی دلیل به هر چه غیر اوست پشت کرد ، واژه ی منفی به کار برد. باید شانه از مخلوق خالی کرد تا به خالق رسید ، باید آزاده زیست.

ببین چند بار تکرار کردم ، باید زنگار غیر او را از دل بپیرایی تا به طلوع برسی ، باید خودت را از هیچ به نا چیز برسانی. آن هنگام که توانستی بی یاد از کسی به حتی نا چیز بودن برسی آنگاه است که رها هستی ، رها از پایبند ها ، رها از بنده ی خدا و رها از زبونی و ناپاکی ها.

و امروز ، و امروز من ، که خود از هر هیچی هیچ ترم ، از هر بنده ای بنده تر و از هر آزاده ای دورتر ، با صمیمیَتی که از همان هفت سالگی در گوشه ای از دلم پنهان کرده ام ، میگویم :

اگر واژه ای بی بدیل از رها غیر او را یافتی ، بنده اش شو و تقدیسش کن ، که او از سلوک گذشت و به عروج رسید و من هنوز در ابتدای راه...       

چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387

دست ها

 

 من و تو دست در دست هم آرزو ها را دانه دانه همراه با ستاره ها می شمردیم . آسمان صاف و پاک بود ، به صافی دلهایمان و به پاکی دوستیمان . قلبهایمان همه در لفافه ی محبت پیچیده شده بود و دلهایمان پر از گلهای بنفشه بود و چشمهایمان سراسربلور عشق.

دستهای من و تو پلی بود برای از خود گذشتن ،

دستهای تو بخشنده چون دریا ، لطیف چون باران و دستهای من گیرنده ی مهر.

در آن وقت به خاطر سردی گونه هایت گرمی دلم را به تو می بخشیدم و خاطر بلور اشکهایت قلبم را به زیر پایت می نهادم.

 ولی در طوفان بی وفایی پل ما فرو ریخت در هلهله ی تلخ باران و دستهایم دیگر هر چه کردند نتوانستند حتی به یاد تو گلبرگ گلی را نوازش دهند.

و اینک ، و اینک دستهای من خالی از هر گونه گرمی ست. و اینک چون تو بیایی دستهایم با تو حرفها دارند. حرفهایی که به وسعت دریا ، به سادگی باران و به لطافت شبنم برایت از بی وفایی دم می زنند . بی وفایی در وادی دوستی ، بی وفایی در دریای عشق و بی وفایی در....

دستهایم برایت خواهند گفت که چرا نمی آییم دریا را لمس کنیم ؟ چرا نمی خواهیم آسمان را ببنیم ؟ چرا خودمان را لابه لای امواج صحرا گم نمی کنیم  ؟ و چرا ...؟ و دلشان می خواهد میله های زندان قفس هم نباشیم و بیشتر دلشان می خواهد شاهد پرواز هم باشیم . با هم به اوج در بیاییم ، با هم به آسمان برسیم ، آبی را بیابیم ، نور را حس کنیم .

دستهایم خیلی چیزها را هنوز نمی دانند.

و تو ، و تو ای یادت انیس تنهایی شبهای فراقم ، تو ای گمگشته در میان چینی شکسته ی قلبم ، تو ای معنای گمشده در میان پاره های دفتر عشقم ، باید جوابگویشان باشی ، جوابی که پس از آن بتوانم دستهایم را راضی کنم تا لباس آبی پاره پاره ی مهرم را وصله زنند و تکه های گمشده ی قلبم را در نگاه تو بیابند.

باید بیایی و جواب دستهایم را بدهی ، دستهایم با تو سخنها دارند.

چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387

....

اکنون که برایت می نویسم سال یخبندان است. قلبها سردند و چشمها دیگر گریستن را به یاد ندارند.

چرا دیگر نمی توانم به وسعت ابر بگریم ؟

راستی گل میخک چه رنگی بود ؟ اقاقیا چطور و چکاوک چه صدایی داشت ؟

دیگر معنای سکوت را هم نمی توانم درک کنم. از خواندن سفیدی ها عاجزم . موسیقی مرده و نت های قلبم فراموش شده ، اکنون سال یخبندان است.

اشکها که شاید صدها سال پیش از چشم بیرون دویده بودند ، قندیل بسته اند. در رگها خون جاری نیست ، همه چیز سرد است ، نگاهها ، لبخندها  و حتی حرفها.

چرا دیگر باران نمی آید ؟ چرا یخ قلبها آب نمی شود ؟

من نمی خواهم یخ بزنم ، نمی خواهم مانند دیگران شوم . نمی خواهم شعر را فراموش کنم. موسیقی با تارهای دلم پیوند دارد ، چگونه می توانم از آن دست بکشم!

دستهایم سردند ! نه نمی خواهم سرد بشوم !

سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387

قلبی سیاه

شب بود و روزنه ای نبود بر دلم

ومن مانده بودم در تاریکی

و دیگر هیچ رنگی برایم معنی نداشت

و خسته بودم از نجواهایی گنگ که به دوستت دارم می ماند

 

قلبی خاکستری

آری به رنگ سنگ

سخت

اما شکننده

می شنود

اما دم نمی زند

 

قلبی آبی

آبی که می گویم نه آنچه که در سر توست

نه آنگونه که دریا و آسمان را بماند

سرد و بیروح همچون یخ

 

قلبی زرد

زرد از سر شک

از سر دودلی و تردید

همچو پائیز اما افسوس که نه بر این نهال

برگ سبزی بود و نه میوه ای به بار نشسته بود

 

قلبی سبز

امروز جوانه زد

همان برگ سبزی که حسرت آن داشتم

اما دستهائی پنهان میبینم

و بادی سرسخت

که نوید از طوفانی دارد

اما باکی نیست

سینه چاک کرده ام به حمایت از این برگ سبز

 

قلبی سرخ

سرشار از عشق

سرشار از عشق تو

که خوب دانستی چه کنی با آن قلب سیاه

که خوب بودی وماندی

و تمام طیفهای رنگی را خوب گذراندی

و به سرخی رساندی قلب مرا

اکنون این قلب سرخ

مالامال از عشق پیشکش تو

که من با قلبی سپید

میگویم :

 

بالاتر از سپیدی رنگی نیست

چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387

شیشه عطر شکست

بوی تو رفت

عشق تو

زیر این ریشه گل له شد

رخت بر بست از کویم

و

دگر بار نیاید سویم

من از این دل شادم ...

که تو را کشتم و اینبار دگر

آزادم

 طمع خون کف دستم

مزه قند ته فنجان است

دلم از آن شیرین تر

که پس تو

 من نیز مرده است

خون هر دو گل ما را

آب است.